جسد سالم پسرم را دیدم و بیهوش شدم/ با سفارش حاج قاسم راننده شد

28573_orig

پسر دایی‌ شهید پس از بازگشت از اسارت گفت: بعثی‌ها حمید را تحت شکنجه قرار دادند که به امام توهین کند ولی حمید شکنجه‌ها را با استقامت تحمل کرد تا به رهبر خود توهین نکند.

گمان من بر این است لحظاتی که توفیق دیدار با مادران و پدران بزرگوار شهدا را پیدا می‌کنیم، از عمرمان به حساب نمی‌آید و یک فنجان چای که در کنار این عزیزان صرف می‌کنیم، زمزم بهشتی است که نصیبمان شده تا در کنار شنیدن خاطرات زیبا و دلنشین مادر و پدر شهید، روح و روان را شستشو دهیم.

و هر بار که میهمان خانهٔ شهید و پدر و مادر شهید می‌شویم، حتما ضمن بیان خاطراتی از فرزند خود، اشاره‌ای هم به “حاج قاسم” دارند. هم او که برای کرمانی‌ها هنوز “حاج قاسم” و برای جهانیان سرلشکر “قاسم سلیمانی” است.

این بار زنگ منزل مادر آزاده شهید، “حمید سعید” را به صدا درآوردیم، مادر بزرگواری که چند سالی است تنها و با خاطرات فرزند شهیدش زندگی می‌کند.

بانو «فاطمه سعید» مادر این شهید گرانقدر اینگونه قلم‌های ما را مهمان نمود:

ما اهل شیرینک لاله‌زار (توابع بردسیر کرمان) هستیم. حمید هم سال ۱۳۴۶ آنجا به دنیا آمد و تا سن ۱۶ سالگی در همانجا رشد و تحصیل کرد. حمید از سن هفت سالگی نماز می‌خواند و بسیار هم با استعداد بود. وقتی ۱۶ ساله شد برای ادامه تحصیل و کار به کرمان رفت.

در بدو ورود به کرمان به عضویت بسیج درآمد و شنیدیم که می‌خواهد به جبهه برود.

سال ۶۲ بود و جنگ همهٔ قشر‌ها را درگیر کرده بود. با پدر حمید به کرمان آمدیم تا او را به خاطر پائین بودن سنش از رفتن به جبهه منصرف کنیم.

به او گفتیم اگر می‌خواهی کار کنی بیا در کشاورزی به پدرت کمک کن. ظاهرا از رفتن منصرف شد ولی با بازگشت ما به روستا، او هم به به جبهه رفت.

شنیدیم در جبهه حاج قاسم (سردار سلیمانی) به او گفته تو هنوز برای جنگیدن کوچکی و بهتر است در پشت جبهه کارهای خدماتی انجام دهی.

حمید در جواب می‌گوید: اگر می‌خواستم از این کار‌ها انجام دهم، کنار خانواده‌ام می‌ماندم و به جبهه نمی‌آمدم.

و باز حاج قاسم می‌پرسد: چه کاری بلدی؟

و حمید می‌گوید: رانندگی بلدم ولی گواهینامه ندارم.

حاجی او را به عنوان راننده مشغول می‌کند و پس از مدتی حمید متوجه می‌شود این کار‌ها برای دور ماندنش از خطوط دفاعی است و رانندگی را‌‌ رها کرده و خود را به گردان عملیاتی می‌رساند.

یک بار به مرخصی آمد و برای اینکه ما نگرانش نباشیم و مانع رفتنش نشویم، گفت: کار من رانندگی است و در خط مقدم حضور ندارم.

وقتی برای دومین بار به جبهه رفت، شنیدیم که در منطقه شلمچه در یک درگیری نزدیک، تا آخرین لحظه مقاومت کرده و به اسارت درآمده است. پسر دایی‌اش «حسن سعید» هم با او بود که هر دو با هم اسیر شدند.

به خاطر توهین نکردن به امام شکنجه شد

پسردایی‌اش پس از بازگشت از اسارت گفت: بعثی‌ها حمید را تحت شکنجه قرار دادند که به امام توهین کند ولی حمید شکنجه‌ها را با استقامت تحمل کرد تا به رهبر خود توهین نکند.

شکنجه‌ها و ظاهرا بیماری سرطان که عراقی‌ها مدعی‌اش بودند، حمید را از پا درآورد و او در دهم آبان سال ۶۸ در اردوگاه‌های رژیم بعثی صدام به شهادت رسید و پیکرش را در سامرا دفن کردند ولی ما از این وقایع بی‌خبر بودیم.

او را در اتاق مقابل خود دیدم

همیشه چشم انتظار آمدنش بودم. سال ۸۱ یک روز بچه‌ها به من زنگ زدند و گفتند تلویزیون را روشن کن پیکرهای تعداد زیادی از شهدا را از عراق وارد ایران کرده‌اند.

همین‌که تلویزیون را روشن کردم، و صحنه‌ها را دیدم، احساس کردم حمید در اتاق مقابلم ایستاده است. فریاد زدم و پدرش را صدا کردم که بیا پسرمان برگشته است.

روز بعد از سپاه زنگ زدند و گفتند می‌خواهیم به دیدن شما بیائیم. به پدرش گفتم حتما خبری شده، امروز در خانه بمان.

خبر آمد خبری در راه است

بچه‌های سپاه آمدند و گفتند ۵۷۰ شهید از مرزهای غرب کشور به میهن وارد شده‌اند که فرزند شهید شما هم جزء آنهاست.

خوشحال بودم که چشم انتظاری چند ساله‌ام به پایان می‌رسد. در آن سال‌ها هر ضربه‌ای به در منزل می‌خورد، فکر می‌کردم حمید برگشته است.

بچه‌های سپاه وقتی دیدند برای شنیدن خبر آمادگی داریم، گفتند هنگام تحویل جنازه برای فیلمبرداری می‌آئیم.

با دیدن جسد سالم پسرم، بیهوش شدم

روز بعد به حسینیه ثارالله رفتیم. شهدای استان کرمان را به آنجا آورده بودند. جنازه‌ها که فقط چند تکه استخوان بود، در کفن پیچیده و بسیار کم حجم و کوچک بودند. ۵ تا از جنازه‌ها سالم و بزرگ بود. حمیدِ من یکی از آن‌ها بود. وقتی رویش را باز کردند و او را دیدم، از هوش رفتم. دو روز در بیمارستان بودم و حالم بهتر شد.

حمید را در گلزار شهدای کرمان دفن کردند.

یک شب به خوابم آمد و گفت: بیا می‌خواهم تو را به زیارت ببرم.

گفتم: پدرت هم بیاد؟

گفت: نه فقط خودت بیا.

راه افتادیم و به جایی رفتیم که زمین آن سراسر سبز بود. قطعه‌ای از زمین با پارچهٔ سبز پوشیده شده بود.

حمید گفت: بیا اینجا را زیارت کن محل کار من اینجاست، این قبر حضرت زهرا سلام‌الله علیها است.

به او گفتم با من به خانه برگرد.

در همین حال دیدم گردبادی آمد و حمید از مقابل چشمانم ناپدید شد. در عالم خواب جیغ زدم و از خواب پریدم.
حمید همیشه به من سفارش می‌کرد اگر شهید شدم گریه نکنی که دشمن بخندد، بخند تا دشمن گریه کند. افتخار می‌کنم که پسرم را در راه خدا داده‌ام.

3 دیدگاه به ثبت رسیده است رفتن به دیدگاه

  1. ن /

    حاج قاسم به شما افتخار میکنیم

  2. Amir lotfi /

    پارتی بازی امام خامنه ای ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺮ حضرتقلی

    یکی از روزها زمانی که آیت الله خامنه ای، رییس جمهور وقت، از ساختمان ریاست جمهوری خارج می شد، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

    صدا از طرف محافظ ها بود که دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم.» رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟»
    پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می رم ببینم چه خبره»
    کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره. بچه ها می گن با التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم»
    رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست.»

    پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد.
    رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟»
    پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

    آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌ «افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان!» رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تند گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم.» آقای خامنه ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
    مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»
    -آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
    -چرا پسرم؟
    مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان! حضرت قاسم(ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم! هر چه التماسش می کنم می‌گوید ۱۳ ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟»
    حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

    رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای…! یک زحمتی بکش با آقای … تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید.»
    آقای خامنه ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان.»

    جمله مرحمت در ارتباط با روضه حضرت قاسم علیه السلام موجب شد، آقا طی دستخطی که مطابق متن زیرمرقوم فرمودند اجازه حضور این نوجوان در جبهه بدهند:

    “مرحمت عزیز می تواند بدون محدودیت به منطقه اعزام شود. امضا: سیدعلی خامنه ای، رئیس جمهور”

    کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالازاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.
    با این اجازه مرحمت عازم جبهه شد. و سرانجام در ۲۱ اسفند سال ۱۳۶۳ «مرحمت» در عملیات بدر به جوار «رحمتِ» الهی پرکشید و شهیــد شد.

  3. سعداله امامی /

    سلام — موقع خواندن این نوشته اشک از چشمانم جاری شد . ما باید قدر این شهدا را بدانیم و ادامه دهنده راه این پر کشیده ها باشیم تا در اخرت مارا شفاعت کنند. ماجوانان تابع امررهبر عزیزمان هستیم وهر دستوری بدهند با جان و دل پذیرا هستیم وخواهیم بود . و برای سردار رشید اسلا م حاج قاسم سلیمانی ارزوی موفقیت دارم ( التماس دعا )

دیدگاه خود را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.