چه کسی حاج قاسم سلیمانی را از اسارت یا شهادت حتمی نجات داد

یا عزیز

اَیُ شَی لَونُکَ…۲۱ دی ۱۳۶۵

ـ حاج قاسم سلیمانی،آتش عراقی ها بی سابقه هس،متر به متر خاکریز رو می زنن
و با تانک دارن پیش می آن.
ظهر روز سوم عملیات کربلای ۵،حسین تاجیک فرمانده ی گردان از خط دفاعی نهر جاسم،
از پشت بی سیم از من کمک می خواست.گفتم: مقاومت کن و گرنه بچه های تیپ المهدی و الغدیر
قیچی می شن! یه فکری می کنم…
از داخل مقر تاکتیکی لشکر ۴۱ ثارالله که فاصله ی زیادی با خط نداشت با قرارگاه خاتم الاَنبیاء تماس گرفتم.
ـ قاسم سلیمانی هسم…گردانم تو نهر جاسم آتیش پشتیبانی لازم داره..
ـ شنیدم. حاج قاسم، نهر جاسم باید حفظ بشه! عقب بکشید دو جناح شما قیچی می شن!
ـ من خودم می رم جلو…ببینم چیکار می تونم بکنم.شما آتیش رو دریغ نکنید!
به عنوان فرمانده ی لشکر ۴۱ ثارالله دلم آرام نگرفت که منتظر بچه های خط شکن باشم.صدای
بی سیم چی زدم: موتور و بی سیم رو بردار تا بریم جلو!
پشت سر بی سیم چی با موتور اریل به سمت نهر جاسم رفتم.روی جاده به قدری جنازه ی عراقی
افتاده بود که با همه ی تلاشی که بی سیم چی می کرد از بین آنها عبور کند؛اما روی آنها می رفت
و کنترل موتور از دستش خارج می شد.salamfasa907[1]
ـ مواظب باش پسر!
آتش توپخانه و خمپاره به قدری زیاد بود که ابر غلیظی از دود و خاک همه جا را گرفته بود و آدم فکر می کرد
آسمان را ابر تیره گرفته.به نهر جاسم رسیدم و سراغ فرمانده ی گردانم حسین تاجیک را گرفتم.
ـ سمت چپ خاکریز، سی، چهل متری دورتر!
تا مسافت چهل متری را طی کردم از شدت آتش دشمن، سی دقیقه طول کشید.دشمن با توپخانه مدرن
اتریشی متر، متر زمین را می کوبید! خودم را به رسول تاجیک رساندم.صورت سرخ و سفیدش از دود و خاک
خمپاره سیاه می زد و گوشش پُر از خاک بود.اول او را نشناختم.دستی روی موهای پُر از خاکش کشیدم.
لبخندی زدم و گفتم: خدا قوت، حالا دیگه کسی شک نمی کنه که بچه ی بم هسی!
اوضاع چه جوره؟
تند گفت: حاج قاسم، شما چرو اومدی؟ الآنه که خاکریز رو بگیرن!
ـ چه خبر؟
ـ حاجی قاسم فقط یه دسته نیرو سالم مونده، اکثر بچه ها ترکش خوردن و منتقل شدن عقب! بیشتر آتیش
توپخونه اذیت می کنه، نمی ذاره سر بالا کنیم!
انگشت کشید طرف نهر جاسم.
ـ تانکا خیلی اذیت می کنن! دارن آماده می شن برا پاتک بعد، بعیده بشه مقاومت کنیم، نیرو می خوایم!
نگاهی به لوله های ردیف تانک های تی ۷۲ عراقی انداختم که پشت خاکریز آماده می شدند تا پاتک کنند.
فاصله ی خاکریز با کمتر از صد متر بود و تعداد تانک ها بیشتر از تعداد افراد ما.گفتم: بگو همه آر پی جی
بردارن، یه آر پی جی هم بده به من!
از ظهر گذشته بود که تانک ها و کماندوهای عراقی از شکاف خاکریز بیرون آمدند و پیشروی را آغاز کردند.
گفتم: تا نگفتم، کسی بی خود گلوله آر پی جی نزنه!
تانک ها نزدیک می آمدند و با گلوله های توپ خاکریز دفاعی را متلاشی می کردند.
آتش خمپاره ها هم مجال نمی دادند. پنجاه متری که رسیدند، فریاد زدم: آتش…
درگیری شروع شد و تانک ها بی محابا جلو آمدند و چند نفری از افراد ترکش و تیر خوردند. تانک ها از
دو سمت خاکریز، سینه چسباندند به خاکریز و تقریباً کار تمام بود! سمت چپ یکی دو تانک راه عقبه
را بستند. حسین تاجیک گفت: حاجی قاسم، محاصره شدیم…شما باید یه جوری بری عقب! و گرنه.
هنوز کلمه ی آخر توی دهانش تکمیل نشده بود که تیر مستقیمی توی کمرش خورد و افتاد داخل بغلم.
ـ حسین…حسین…
زخمش کاری بود. طوری گذاشتمش سینه خاکریز تا بقیه متوجه تیر خوردن فرمانده ی گردان نشوند.
به خود که آمدم، فقط چند نفر باقی مانده بودیم. وقتی احتمال اسیر شدنم زیاد شد، مردن را آسان تر دیدم
تا اسیر شدن؛ فرمانده ی لشکر سپاه و تبلیغ عراق روی آن!
باید کاری می کردم.ذهنم رفت به جناح سمت چپ و کمک گرفتن از لشکر المهدی.
به بی سیم چی گفتم: برو رو فرکانس حاج جعفر اسدی، فرمانده ی تیپ المهدی!
زود تماس گرفت.
ـ حاج سلیمانی، حاج اسدی رو خطه!
تند گوشی بی سیم را گرفتم و شستی را فشار دادم.
ـ جفر، جعفر…قاسم هسم!
ـ سلام…چیزی شده!
ـ جعفر، عراق خط ما رو شکسته، تو محاصره افتادیم!
ـ قاسم، خودت کجایی؟
ـ نهر جاسم، خاکریز داره سقوط می کنه!
ـ قاسم، بکش عقب! می دونی اگه گیر عراقیا بیفتی!
ـ تو محاصره افتادیم! نیرو ندارم برای شکستن محاصره.
ـ قاسم چه قدر می تونی مقاومت کنی؟
ـ شاید ده دقیقه!
ـ موضعت رو حفظ کن، ببینم چکار می تونیم بکنیم!
بی سیم را قطع کردم و تعداد انگشت شمار افراد را سازماندهی کردم برای دفاع. از همه طرف به سمت ما تیر
می آمد.بالای سر حسین تاجیک نشستم.تند تند نفس می کشید.چفیه ی دور گردنم را باز کردم. خاک و دود
سر و صورت او را گرفتم. لبخند کم رنگی زد.
ـ تر و تمیزم می کنی برای تشییع!
رو بر گرداندم و اشک کنار چشمم را گرفتم. لبخند زدم و گفتم: با وجودی که خودم کرمانی ام اما همیشه
از شهر بم خوشم می اومد!
ـ از چی اون!
ـ لهجه ی شیرین بم، صدای ایرج بسطامی!
لبخند کم رنگی زد و گفت: من، بمی نیسم حاجی!
و بعد گل پونه ها را زیر لب زمزمه کرد:
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد،
گل پونه ها، بی هم زبانی آتشم زد
می خواهم هم چون تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام، دیوانه ام، آزرده جانم
بی سیم چی صدایم کرد: حاج اسدی پشت خطه!
تند بی سیم را از دست جوان گرفتم.
ـ به گوشم!
قاسم، سمت چپت، مرتضی داره با یه دسته نیرو می آد کمک!
ـ اشلو، فرمانده ی گردان فجر!

مرتضی جاویدی
ـ ها کاکو!
برگشتم بالای سر حسین تاجیک، با همان تبسم جان داده بود! برگشتم پشت خاکریز و تیراندازی کردم.
ـ الله اکبر…الله اکبر…
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که جناح سمت چپ شلوغ و صدای تکبیر بلند شد.
برگشتم و به سمت چپ نگاه انداختم. در عرض چند دقیقه، دو تانک عراقی که راه را بسته بودند، گلوله ی آتش
شدند و سوختند. پشت آن چشمم به یک دسته نیرو افتاد که جوانی باریک اندام و قد متوسط جلو آن ها،
آر پی جی بر دوش با پای بدون پوتین از درون پرده ی دود و خاک بیرون آمد و به سرعت بزرگ شد.
هیجان زده فریاد زدم: اشلو!
با آمدن مرتضی و چند نفر دیگر صحنه ی جنگ عوض شد! مرتضی و آن چند نفر انگار صاعقه زدند به تانک ها و
جناح چپ را باز کردند.برای لحظه ای غبطه خوردم به حاج اسدی با چنین فرمانده گردانی! مرتضی خودش را رساند
و با خوشرویی انگشتان دستش را جمع به طرف بالا گرفت و چرخاند و عربی گفت: اَیُ شَی لَونُکَ!
لحظه ای سیر به قاب صورت بشاش و خندانش خیره شدم و لذت بردم. گفتم: اینی که گفتی، یعنی چه؟
ـ رنگ و روت چطوره! مخفف اشلو!
نی دانم چرا هر چه به صورت لاغر و ساده ی مرتضی جاویدی زُل می زدم، بنود حسین تاجیک را بیشتر
حس می کردم. با همان سر و صورت خاکیِ دود زده و دو گوشی که پُر بود از خاک و چند قطره خون تیره ی
خشک شده توی گوش.اشکم سرازیر شد. گفت: حاجی قاسم، شما برید عقب، خودمون فرمون بقیه ی تانکا رو می بریم!
ـ ممنون از این که ما رو نجات دادی! می مونم تا پاتک رو دفع کنیم!
با کلام و صورتی که پُر بود از تصمیم و تمرکز، گفت: شرمنده، حاج اسدی گفته، باید شما رو بکشم عقب!بقیه می مونن برای مقابله با پاتک!
اول جنازه ی حسین تاجیک رو به عقب منتقل کردم و بعد سوار موتور تریل شدم و با بی سیم چی
از حلقه ی محاصره بیرون رفتم.
تمام مسیر ناخود آگاه تکرار می کردم:
اَیُ شَی لَونُکَ…اشلو…

مرتضی-جاویدی

منبع: کتاب تپه ی جاویدی و راز اشلو

6 دیدگاه به ثبت رسیده است رفتن به دیدگاه

  1. 09121354517 /

    دمش گرم

  2. سائل الزهرا /

    زنده باد عمو مرتضی

  3. امیر /

    سلام حاجی انشالله که همیشه سلامت باشی شما افتخار یه ملتی

  4. خادم الرقیه /

    سلام.خوبید؟وبلاگ خیلی فوق العاده ای دارین.اجرتون با خدا.
    خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید و با نظر هاتون ما رو کمک کنید.
    خدا قوت.یاعلی

  5. سـجـّـا د /

    زنده باد عامو مرتضی

  6. علی /

    خدا پشت وپناهگاه سردار

دیدگاه خود را بنویسید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: