• تصویر خبری / حملات تروریستهای داعش به نیروهای سوری در ریف شرقی حمص

    تروریستهای داعش با انتشار تصاویری از حملات پراکنده خود خبر دادند. این حملات به نیروهای ارتش سوریه مستقر در چاه گاز شاعر واقع در ریف شرقی حمص انجام شد. تروریستهای تکفیری با استفاده از موشک های حرارتی آمریکایی در اختیار خود موقعیت نیروهای سوری را هدف قرار دادند.

    «مطالعه بیشتر»
  • ناکامی داعش در حمله انتحاری به مرز عراق و سوریه

    خبرنگار در عراق، از حمله انتحاری ناکام داعش در مرز عراق و سوریه خبر داد. بسیج مردمی با حمایت هوایی ارتش موفق شد در مرز مشترک این کشور با سوریه، حمله انتحاری داعش را  ناکام بگذارد. داعش در این  حمله از سه خودروی بمب گذاری شده استفاده کرده بود که با اقدام به موقع نیروهای […]

    «مطالعه بیشتر»
  • وداع غم انگیز پدر فلسطینی از دخترش + فیلم

    فیلم وداع غم انگیز و دردناک پدر فلسطینی از دختر شهیده اش  

    «مطالعه بیشتر»
  • جسد سالم پسرم را دیدم و بیهوش شدم/ با سفارش حاج قاسم راننده شد

    پسر دایی‌ شهید پس از بازگشت از اسارت گفت: بعثی‌ها حمید را تحت شکنجه قرار دادند که به امام توهین کند ولی حمید شکنجه‌ها را با استقامت تحمل کرد تا به رهبر خود توهین نکند. گمان من بر این است لحظاتی که توفیق دیدار با مادران و پدران بزرگوار شهدا را پیدا می‌کنیم، از عمرمان به حساب نمی‌آید و یک فنجان چای که در کنار این عزیزان صرف می‌کنیم، زمزم بهشتی است که نصیبمان شده تا در کنار شنیدن خاطرات زیبا و دلنشین مادر و پدر شهید، روح و روان را شستشو دهیم. و هر بار که میهمان خانهٔ شهید و پدر و مادر شهید می‌شویم، حتما ضمن بیان خاطراتی از فرزند خود، اشاره‌ای هم به “حاج قاسم” دارند. هم او که برای کرمانی‌ها هنوز “حاج قاسم” و برای جهانیان سرلشکر “قاسم سلیمانی” است. این بار زنگ منزل مادر آزاده شهید، “حمید سعید” را به صدا درآوردیم، مادر بزرگواری که چند سالی است تنها و با خاطرات فرزند شهیدش زندگی می‌کند. بانو «فاطمه سعید» مادر این شهید گرانقدر اینگونه قلم‌های ما را مهمان نمود: ما اهل شیرینک لاله‌زار (توابع بردسیر کرمان) هستیم. حمید هم سال ۱۳۴۶ آنجا به دنیا آمد و تا سن ۱۶ سالگی در همانجا رشد و تحصیل کرد. حمید از سن هفت سالگی نماز می‌خواند و بسیار هم با استعداد بود. وقتی ۱۶ ساله شد برای ادامه تحصیل و کار به کرمان رفت. در بدو ورود به کرمان به عضویت بسیج درآمد و شنیدیم که می‌خواهد به جبهه برود. سال ۶۲ بود و جنگ همهٔ قشر‌ها را درگیر کرده بود. با پدر حمید به کرمان آمدیم تا او را به خاطر پائین بودن سنش از رفتن به جبهه منصرف کنیم. به او گفتیم اگر می‌خواهی کار کنی بیا در کشاورزی به پدرت کمک کن. ظاهرا از رفتن منصرف شد ولی با بازگشت ما به روستا، او هم

    «مطالعه بیشتر»