من در جزئیات فعالیت‌هایش دخالت نمی‌کردم. او در یک تشکیلات مشخص بود و طبیعتاً تابع تشکیلات و اوامر تشکیلاتی بود که در آن قرار داشت. گاهی که می‌خواست برای برخی آموزش‌های ویژه به خارج از کشور برود، به من می‌گفت و من هم طبیعتاً اصلا مانع نمی‌شدم. اکثرا وقتی برای مأموریت به خط مقدم می‌رفت، می‌فهمیدم که رفته است یا دارد به مأموریت می‌رود. اما این‌که دقیقاً چه می‌کند و این‌ها را وارد جزئیاتش نمی‌شدم. همچنین نمی‌خواستم با این سؤالات به زحمت بیاندازمش. چون احتمال داشت مسئولانش گفته بودند به هیچ کس نگو. قاعدتاً من به واسطه‌ی مسئولیتم می‌توانستم اطلاع کسب کنم اما اگر قرار بود بفهمم باید از مسیر مسئولین می‌فهمیدم. دلیل نداشت برای او به صورت شخصی زحمت ایجاد کنم. قاعدتاً من هیچ وقت برایش شرط یا قانونی نگذاشتم. از روزی که به مقاومت پیوست دیگر شرایطش کاملا بر عهده‌ی مقاومت بود. این‌که کجا می‌برندش، کجا خدمت می‌کند، در کدام خط یا پایگاه است و در کدام عملیات هست یا نیست، جزئیاتی بود که من در آن‌ها دخالت نمی‌کردم و حتی گاهی مطلع هم نمی‌شدم.

من در جزئیات فعالیت‌هایش دخالت نمی‌کردم. او در یک تشکیلات مشخص بود و طبیعتاً تابع تشکیلات و اوامر تشکیلاتی بود که در آن قرار داشت. گاهی که می‌خواست برای برخی آموزش‌های ویژ...

من معمولا دوست ندارم مسائل شخصی را زیاد باز کنم. اما بنده بسیار از او چیزی فرا گرفتم. در این باره می‌توانم صحبت کنم. جوان ۱۵ساله‌ای که می‌تواند زندگی بسیار معمولی‌ای داشته باشد و ما جلویش را برای داشتن زندگی معمولی نگرفته بودیم و از این موضوع محروم نبود، خودش تصمیم می‌گیرد راه بیافتد و به مقاومت بپیوندد و اوج جوانی‌اش را یعنی ۱۵، ۱۶، ۱۷ و آغاز ۱۸ سالگی را در پادگان‌ها و اردوگاه‌های آموزشی بگذراند، یک الگوست. همان‌گونه که الگوی جوانان است، برای من و دیگران هم الگوست. یعنی یک جوان به واسطه‌ی معرفت، ایمان، تدین و صداقتش تصمیم نهایی‌اش را می‌گیرد و این مسیر را انتخاب می‌کند و راه می‌افتد. به همین علت درباره‌ی شهیدان و افراد مخلص می‌گوییم رابطه‌شان را با دنیا و متاع دنیا و چیزهای دنیوی قطع کردند. خب، ما با جوانی طرفیم که واقعا هیچ تعلقی به این دنیا نداشت. به جای دیگری تعلق داشت و دوست داشت آن‌جا برود. این برای من و دیگران و بسیاری از افراد، دائما مایه‌ی پندگرفتن است.

من معمولا دوست ندارم مسائل شخصی را زیاد باز کنم. اما بنده بسیار از او چیزی فرا گرفتم. در این باره می‌توانم صحبت کنم. جوان 15ساله‌ای که می‌تواند زندگی بسیار معمولی‌ای داشته ب...

در آن دوره به واسطه‌ی مشغولیت‌های شبانه‌روزی‌ام، دقیق آن است که بگوییم هادی را بیش از پدرش، مادرش تربیت کرد. یعنی همه‌ی وقتش (نه مقداری از وقتش) را با مادرش گذارند. درست است که ما در یک خانه بودیم اما من در بیش‌تر اوقات نبودم و مسئولیت و پی‌گیری و تحرکات مختلفی داشتم و گاهی چندین شبانه‌روز خانه نمی‌آمدم. پس در زمینه‌ی تربیت، واقعیت آن است که باید رتبه‌ی اول را به مادرش بدهیم. اما گاهی نیز همدیگر را می‌دیدیم. می‌دانید که جوانان سؤالاتی دارند. حرف‌هایی از دوستانش می‌شنید. من نیز گاهی از او سؤالاتی می‌کردم. گاهی درباره‌ی دین، مقاومت، جهاد و مسائل کلی صحبت می‌کردیم اما روشن بود که موضوع مقاومت بر عقل و قلبش خیمه زده است. بسیار از شهدا تأثیر می‌پذیرفت و اخبار عملیات‌ها را پی‌گیری می‌کرد. گاهی می‌آمد و سؤالاتی درباره‌ی جزئیات این موضوعات از من می‌پرسید.

در آن دوره به واسطه‌ی مشغولیت‌های شبانه‌روزی‌ام، دقیق آن است که بگوییم هادی را بیش از پدرش، مادرش تربیت کرد. یعنی همه‌ی وقتش (نه مقداری از وقتش) را با مادرش گذارند. درست اس...

او آمد با من صحبت کرد و گفت "بسیار علاقه‌مندم به مقاومت بپیوندم." با این‌که می‌دانیم موضوع سن مؤثر است. البته آن زمان مثل امروز این قوانین وجود نداشت. الآن به برادری که زیر ۱۸ سال باشد عملاً امکان حضور در عملیات و جبهه‌های مقاومت را نمی‌دهند. گرچه برخی از برادران می‌گویند ۱۸ سالشان است ولی نزدیک این سن هستند. این‌ها دیگر جزئیات است‌و در کلیت روند تغییری ایجاد نمی‌کند اما ما معمولا در زمینه‌ی سن سخت‌گیری می‌کنیم. آن زمان و در ابتدای کار، این مقدار سخت‌گیری وجود نداشت. پسران ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ ساله به مقاومت می‌پیوستند اما به‌آنها اجازه داده نمی‌شد در عملیات‌های خطرناک یا دشوار حضور پیدا کنند. اما در مرزبانی، آموزش‌ها و برخی عملیات‌های مقدماتی حضور می‌یافتند ولی در عملیات‌های دشوار، نه. در هر صورت این علاقه‌ی خودش بود.

او آمد با من صحبت کرد و گفت "بسیار علاقه‌مندم به مقاومت بپیوندم." با این‌که می‌دانیم موضوع سن مؤثر است. البته آن زمان مثل امروز این قوانین وجود نداشت. الآن به برادری که ...

پیوستن هادی به مقاومت، تنها تصمیم خودش بودیعنی او با اراده و آگاهی خودش این راه را انتخاب کردنمی‌توانم بگویم من یا مادرش یعنی خانواده او را به این سمت کشاندیم. مخصوصا وقتی شما درباره‌ی یک جوان ۱۵ ساله صحبت می‌کنید، خود به خود یعنی شما پیش از این سن نمی‌توانستید این موضوع را با او مطرح کنید! به قول معروف اصلا نوبت به این بحث نرسید که آیا تو می‌خواهی به مقاومت بپیوندی یا نه و چه می‌خواهی بکنی. چون هنوز او بچه‌مدرسه‌ای بود. پس خودش بود که این تصمیم را گرفت. قاعدتاً شکی نیست که خانه و تربیت و فضای خانه و خانواده‌ای که از ابتدا در این مسیر قرار داشتند و محیط زندگی هادی یعنی دوستی‌ها، روابط و شخصیت‌هایی که با آن‌ها برخورد داشت و از آن‌ها اثر می‌پذیرفت و دوستان و محیط و فضای کلی، محیط مقاومت بود. او هم مانند بسیاری از جوانان هم‌نسل خودش از این محیط و فضا اثر پذیرفت و خودش این تصمیم را گرفت.

پیوستن هادی به مقاومت، تنها تصمیم خودش بودیعنی او با اراده و آگاهی خودش این راه را انتخاب کردنمی‌توانم بگویم من یا مادرش یعنی خانواده او را به این سمت کشاندیم. مخصوصا وقتی ش...