آخرین مرخصی که آمد قرار بود پانزده روز با ما باشد اما چون برادر بزرگ‌ترش در حال اعزام بود او هم بعد از شش روز به همراه برادرش رفت.

آخرین مرخصی که آمد قرار بود پانزده روز با ما باشد اما چون برادر بزرگ‌ترش در حال اعزام بود او هم بعد از شش روز به همراه برادرش رفت.
رفتم بازار تا قدری وسایل و خوراکی برایش بخرم. وقتی برگشتم دیدم محمد نیست، دختر جاری‌ام گفت: "زن عمو شما نبودید، محمد رفت."
وقتی فهمیدم او رفته است، از جایم نتوانستم تکان بخورم و دست و پایم سرد شد. توی دلم گفتم: "حالا چکار کنم که با پسرم خداحافظی نکردم."
بدجوری دلم گرفته بود؛ این درحالی بود که در اعزام‌های قبلی اصلا چنین حس و حالی نداشتم؛ داشتم به همین حرف‌ها فکر می‌کردم که دیدم محمد آمد. گفتم: "کجا بودی؟"
گفت: "مگر می‌شود بدون خداحافظی با مادر رفت؟"
خلاصه خداحافظی کردیم و او را از زیر قرآن رد کرده و پشتش هم آب پاشیدم و رفت.
روز اول عید بود که خبر شهادتش را آوردند. محمداسماعیل شب عید سال ۱۳۶۰ به شهادت رسیده بود و من یاد روز تولدش افتادم که شب عید سال ۱۳۴۱ بود.

#خـاطرات‌‌‌مـادران‌شهـدا  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.