امتحان فیزیک داشتیم
امتحان فیزیک داشتیم
به سؤال آخر که رسیدمسرم داشت سوت میکشیدهنوز یک سؤال مانده بود که جوابش را نمیدانستموقتی مطمئن شدم که قرار نیست معجزهای از غیب به دادم برسدبرگه را تحویل مراقب دادم و زدم بیرون
علیرضا تکیه زده بود به دیوار رو به روی سالن و سرش در کتابی بود که نمیتوانستم عنوانش را بخوانممراکه دیدلبخند زد پرسیدامتحان چطور بود؟
سر تکان دادم و لب کج کردم
که یعنی بد نبود. برگهٔ سؤالات را گرفتم جلوی صورتش و انگشتم را گذاشتم روی همان سؤالی که نتوانسته بودم حلش کنم.اینو بلد نبودم لبخند زدکاری نداره که!
برگه را از دستم گرفت و سؤال را حل کرد. برایم توضیح داد تا متوجه شوم. نصفش را حل کرده بودماما آن هم اشتباه بود.
از سالن که آمدیم بیرون،پرسیدمشبها چند ساعت میخوابی؟
خندیدچطور مگه؟
هم کار میکرد و هم درس میخواندمن که تنها کارم درس خواندن بود باز هم به علیرضا نمیرسیدم.لابد شبها میخواندهمینها را به او گفتمآره خب،خیلی نمیخوابم.شاید ۵-۴ ساعت.
به او گفتم اگر کمتر از ۸ ساعت بخوابم، تمام روز را چُرت میزنم.
گفتتا زندهایم باید تلاش کنیم. بعد از مُردن، وقت برای استراحت زیاده!