می‌خواست برود سرکار

می‌خواست برود سرکار
از پله‌های آپارتمان، تندتند پایین می‌آمد!
آنقدر عجله داشت که پله‌ها را دوتا یکی‌ رد می‌کرد! جلوی در خانه که رسید،
بهش سلام کردم‌ گفتم: آرام‌تر
فوقش یک‌ دقیقه دیرتر می‌رسی سرِکارت!
سریع نشست روی موتور، روشن کرد و گفت
علی‌آقا! همین یک‌ دقیقه یک‌ دقیقه‌ها
شهادت آدم را یک روز به یک روز به عقب می‌اندازد!

#شهید_محسن‌حججی  

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.